تبليغاتX
مجموعه اشعار سوخته
مجموعه اشعار سوخته
لحظه ای با من باش...
عجب حکایتی شده حکایت من و تو

بینمون  یه غروب و یه طلوع فاصله است

اما گوش هام داره  صدای تپشه قلبتو میشنوه،چشمام هنوز داره با چشمات حرف میزنه

عجیبه!انگار همین الان دیدمت با اینکه ماههاست ندیدمت

عجب حکایتی شده حکایته من و تو

یادته اولین دیدار،من که یادم نمیره،کنار ساحل،روی ماسه ها شونه به شونه هم راه میرفتیم

آخ که چه خوش بودیم!اما حالا چی؟!!

عجب حکایتی شده حکایته من و تو

همیشه کارت شده بود اذیت کردن من،با دلم بازی کردن،شکستنه خودم و دلم،در عوض کار من شده بود نازت رو کشیدن،

بدی هاتو ندیدن،با خنده هات خندیدن و با گریه هات گریه کردن.

عجب حکایتی شده حکایته من و تو

هنوزم که هنوزه تا تصویرت جلو چشام میاد از خجالت آب میشم،بابته قولهایی که دادم و نتونستم عمل کنم

هنوزم وقت خوابیدن خدا خدا میکنم صبح که از خواب  پا میشم  ببینم که این بد عهدی هام  همش یه خوابه بد بوده

عجب حکایتی شده حکایته من و تو

حالا تو عاشقه یکی دیگه ای و  من هنوز عاشقه تو

چهارشنبه 21 مرداد1388 | 14:48 | دلزده |
درباره وبلاگ

اسمم حسین,شهرتم دلزده,متولد زیباترین ماه زمستون,زاده نزدیکترین جا به آسمون,سروده هاي خودمو واستون گذاشتم,خوشحال ميشم نظرهاتون رو واسم بذاريد,
((بعضی از ترانه ها با همکاری خانم بنایی به اتمام رسیده اند))
لینک دوستان