عجب!!!!!
عجب حکایتی شده حکایت من و تو
بینمون یه غروب و یه طلوع فاصله است
اما گوش هام داره صدای تپشه قلبتو میشنوه،چشمام هنوز داره با چشمات حرف میزنه
عجیبه!انگار همین الان دیدمت با اینکه ماههاست ندیدمت
عجب حکایتی شده حکایته من و تو
یادته اولین دیدار،من که یادم نمیره،کنار ساحل،روی ماسه ها شونه به شونه هم راه میرفتیم
آخ که چه خوش بودیم!اما حالا چی؟!!
عجب حکایتی شده حکایته من و تو
همیشه کارت شده بود اذیت کردن من،با دلم بازی کردن،شکستنه خودم و دلم،در عوض کار من شده بود نازت رو کشیدن،
بدی هاتو ندیدن،با خنده هات خندیدن و با گریه هات گریه کردن.
عجب حکایتی شده حکایته من و تو
هنوزم که هنوزه تا تصویرت جلو چشام میاد از خجالت آب میشم،بابته قولهایی که دادم و نتونستم عمل کنم
هنوزم وقت خوابیدن خدا خدا میکنم صبح که از خواب پا میشم ببینم که این بد عهدی هام همش یه خوابه بد بوده
عجب حکایتی شده حکایته من و تو
حالا تو عاشقه یکی دیگه ای و من هنوز عاشقه تو

