حکم اجباری
آنقدر بد ديده ام از اين و آن
آنقدر بشكسته اين دل هر زمان
تا كه ميبينم به روز خورشيد را
باورم نيست آسمان و روز را
آنقدر اين جمله را بشنيده ام
كه برو، جاي تو نيست در سينه ام
آنقدر گفتند هر دم يك كلام
حكم تو تنهايي است و وسلام
كه دگر عادت شده درد دلم
اين تركها نقش بسته بر دلم
كار من هر دم شده وهم و خيال
پر زدن در آرزوهاي محال
نگام کن حکم اجباری

