|
مجموعه اشعار سوخته
لحظه ای با من باش...
چرا در نمي يای گل بارون؟! بشي مرحمي روي زخمامون ببين دستای ما چقدر خسته اس زِ بي آبي، لبهامون بسته اس چرا قهري، با زميني ها؟ چه ديدي از، ما زميني ها؟! درسته، يه كم ما زه هم دوريم يه وقتايي، واقعا كوريم!! ولي تقديره! دست ما ها نيست تو دلهامون ،شور و غوغا نيست تا دل بستيم گفت: خدا حافظ! همون که داشت چشمونی نافذ! گل بارون، جون من وا شو زه خواب خوش، لحظه اي پاشو بزار اشكات، خيس كنه مارو بخندونه، دشت گلها رو زير اشكات، ميشه عاشق شد واسه مهرت، ميشه لايق شد گل بارون، آي گل بارون تو پاك كن اين، زنگ دلهامون
چهارشنبه 31 شهریور1389 | 12:16 | دلزده |
هر كه مرا ديد،ز من دل بُريد داغ شقايق به دل من نديد آنكه به من گفت: تو خوبي بمان پشت سرم نقشه شومي كشيد تا كه برايش دل من گُر گرفت سوی افق رفت و ز دل پر کشید
دوشنبه 22 شهریور1389 | 15:52 | دلزده |
همه ميگن كه واسه هر آدمي ستاره هست واسه رفع خستگي، هرجا بري يه سايه هست
ولي من هر چي كه گشتم كه ستاره اي نبود! واسه رفع خستگي حتي يه سايه اي نبود!
ادامه مطلب یکشنبه 14 شهریور1389 | 11:2 | دلزده |
به تو نامه مينويسم،به تو ای عزیز تر از جون که یه کم باشی به فکرم ،تا دلم بگیره آروم
توی نامه مينويسم،از غم و دوری و غربت از جدایی، از گل سرخ،از یه حس بد، یه تهمت
واسه این نامه نوشتم،بدونی تو فکرت هستم بدونی یادت باهامه ،هنوزم عاشقت هستم
میدونم فایده نداره ، این همه به تو نوشتن میدونم نخونده میگی،خیلی ها نامه نوشتن!
چاره ای دیگه ندارم،جز سیاه کردن کاغذ چون فقط حرف دلم رو ،میشنوه یه تیکه کاغذ
دوشنبه 8 شهریور1389 | 7:30 | دلزده |
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |