تبليغاتX
مجموعه اشعار سوخته
مجموعه اشعار سوخته
روزگارم شده روزگاره قمري تو قفس ..... تك و تنها,گوشه گير و بي نفس

ديگه اين دستاي من, ناي نوشتن نداره       ديگه اين چشماي من ,حرف واسه گفتن نداره

بس كه واسه اين دلم، شعراي غمگين سرودم        خورشید و روزا میبینه، اما باور نداره

نميدونم چشم به راهه کی نشستم شب و روز!        تا سحر چشام به راه، دل كه آروم نداره

اونقدر آرزو داشتم ,با خودم به گور                  ديگه اين قبر سياه،جایی واسه من نداره

چرا هيشكي نميخواد حرف دلم رو بشنوه؟         چرا هيچ گوشي ديگه، ناي شنيدن نداره؟

  باورم نیست توی هر سینه دلی وجود داره     

        ديگه ديونه شدم ، حرف دیگه فایده نداره!!           


نوشته شده در مورخه: پنجشنبه 28 آبان1388 :: 16:31 ::به قلم: دلزده

غروب ديديم ، خورشيد به گريه افتاد          اشكاش طلا شد، توي دريا افتاد

ديدم كه آسمون تنش سرخ شده           شب كه اومده ، نيومدش گمشده

ديدم شب از راه كه رسيد ،صدا مُرد

رنگ و شب از زمين گرفت، گُلي مُرد

ديدم كه چهره ها همه عوض شد

از اين كه بود، دنياي ما، بدتر شد

ديدم به جاي چهچه قناري                      رقص پرستو ،آب بازيه ماهي

فقط صداي خش خش و يه جغده        انگار يادم رفته كه كي چي گفته

ديدم كوير چه زودي خوابش گرفت

بازم چشام واسه تو گريه اش گرفت

دلم بازم تنگه واسه تو يارم

ديدم نباشي يه شبِ سياهم


نوشته شده در مورخه: سه شنبه 26 آبان1388 :: 19:12 ::به قلم: دلزده
بد نیست بدونی
اسمم حسین,شهرتم دلزده,متولد زیباترین ماه زمستون,زاده نزدیکترین جا به آسمون,سروده هاي خودمو واستون گذاشتم,اميدوارم حرفاي دلم ارزش نگاه و لطف شما رو داشته باشه,خوشحال ميشم نظرهاتون رو واسم بذاريد,

گنجینه
همدلان