تبليغاتX
مجموعه اشعار سوخته
مجموعه اشعار سوخته
روزگارم شده روزگاره قمري تو قفس ..... تك و تنها,گوشه گير و بي نفس


نوشته شده در مورخه: پنجشنبه 7 آبان1388 :: 18:1 ::به قلم: دلزده

كم كم دلم پر كينه شد             پاهاي من پر پينه شد

چشمم به راه خشكيده شد            اما بازم پيدات نشد

عمري نشستم چشم به رات      دل رو گذاشتم زير پات

 عكسي گذاشتم من به جات            اما بازم پيدات نشد

مونده هنوز عكست رو آب      دنيامو تو كردي خراب

 ديدم تو رو من توي خواب          اما بازم پيدات نشد

 سرما اومد، پائيز شد       بارون زد و دل، خيس شد

درياي صبر، لبريز شد           اما بازم پيدات نشد


نوشته شده در مورخه: پنجشنبه 7 آبان1388 :: 17:59 ::به قلم: دلزده

نگارم ,روزگارم دیدنی نیست             دلم خونه ,مصیبت گفتنی نیست

آخه گفتن دوای درد من نیست              تبسم مرحم چشمای تر نیست

یه روز یکی اومد تو روزگارم             شدش امید واسه فصل بهارم

نمیدونم چی شد دل عاشقش شد            تنم لرزید و قلبم ساحلش شد

تا اومد,هر چی غم بود پر زد و رفت    رو لبهام خنده اومد,غصه در رفت

یه دفعه اون که اومد همدمم شه           یه سقف محکمی روی سرم شه

شدش آوار رو قلب پاره پاره ام       میدونست من جز اون هیشکی ندارم

گذاشتم زیر بار کوهه غم هام            ندیدش من چقدر غمگین و تنهام

نبودش مثل اسمش مهربون یار      دلش سنگ و,شدش تو چشم من خار

      نذاشت من هم یه روز خوش ببینم     

الهی باشم و زجرش ببینم


نوشته شده در مورخه: یکشنبه 3 آبان1388 :: 18:26 ::به قلم: دلزده
بد نیست بدونی
اسمم حسین,شهرتم دلزده,متولد زیباترین ماه زمستون,زاده نزدیکترین جا به آسمون,سروده هاي خودمو واستون گذاشتم,اميدوارم حرفاي دلم ارزش نگاه و لطف شما رو داشته باشه,خوشحال ميشم نظرهاتون رو واسم بذاريد,

گنجینه
همدلان