تو کوچه های سرد و پر ز بن بست صدای جغد شوم، يه مرد شبگرد
زخم يه چاقو رو به پهلو داره از دست نامرديا هی می ناله
کشون کشون قدم رو بر ميداره پشت سرش ،ردی ز خون ميزاره
يادش مياد رفيق نارفيقش که چه جوری برده ز اون عزيزش
با حرفای دروغ چه کارا کرده رحمی به اون رفاقتا نکرده
با ديدن يارش تو آغوش اون دنيا واسش شد، سرد و درب و داغون
توی جدال با اون رفيق نامرد يه چاقو خورد از دست ياره هرزه
انتظاره، هر اتفاقی رو داشت جز اين که رو دست بخوره ،بلرزه
کم کم ديگه احساس سردی ميکرد ديگه براش هيچ چيزی فرق نميکرد
جمله ای رو با دست خونيش نوشت رو ديوار آجری، سرد باغ
که عاقبت ميميرم از ظلم اون ببين چطور دارم براش ميدم جون
عاقبت عاشق شدن همينه جون ميکنم ، تا اون بياد ببينه